ما را اندوه به هم وصل می‌کرد
نه شبیه طناب
شبیه رگی پنهان
که زیر پوستِ شهر می‌تپید
دست‌هامان
در تاریکی همدیگر را پیدا می‌کردند
بی‌آنکه نامی بپرسند
بی‌آنکه امید را وعده بدهند
ما با هم گریه نکردیم
با هم ماندیم
و ماندن
سخت‌ترین شکلِ دوست داشتن بود
اندوه
زبان مشترک ما شد
وقتی کلمات ممنوع بودند
و فریاد
هزینه داشت
ما از درد
پل ساختیم
از سکوت
پناه
و حالا
هر وقت دلی می‌شکند
جایی در این وطنِ زخمی
دلِ دیگری
بی‌آنکه بداند چرا
آه می‌کشد